گذشته
يک سال پيش
يک مغز کاملاً بيمار
که در بهترين حالت فقط می تونست عمليات حياتی بدنشو کنترل کنه
بی حسی،ترس،نگرانی،ضجر
....
باتلاق زمان
و حالا
در بهترين حالت فقط ميشه فکر نکرد
و اگه لحظه ای افکار از زير دست خودسانسوری فرار کنن
ميشه گفت فاجعه رخ ميده
حالا ميشه گفتمغزم کار ميکنه،روحم خوبه،جسمم سرحال
فقط فکرم،ذهنم تو مرداب يک سال پيش گير کرده
تو تک تک لحظه ها
باتلاق زمان
وقتی می خوای برگردی و زندگيتو اديت کنی
چی شد؟کی شد؟چرا شد؟
چرا فلان کار رو نکردم
چرا کور بودم و نفهميدم که ميخواد بره
چرا نمی خواستم بفهمم که داره ميره
چرا از واقعيت فرار می کردم
چرا هيچ کس بهم نگفت مردن چجوره؟
با ديدن لحظه ی مرگ بايد چجوری تا آخر عمر کنار اومد؟
هنوزم تو شوکم
هنوزم نميدونم يعنی چی شده؟
هنوزم گوشه ی اتاقم قبرستونی شده که هر شب سرمو کنار خاک تو ميذارم
آره باتلاق زمان يعنی يک روز از خواب پا ميشی می بينی رفتی به
...
جشن تولدتو باز مجلس عزاست
بريدی از اسّاس
بريدی از اسّاس
64 روز
1527 ساعت
16620 ثانيه
بينهايت لحظه گذشت
بعضی چون باد
و بعضی مثل الان آتشناک
عجيبه فقط اندک لحظه هايی هستند که تصميم می گيرند اين سالها،روز ها،ساعت ها و ثانيه ها چگونه تغيير کنند
اون لحظه اي که به دنيا ميآی
اون لحظه اي که عاشق ميشی
اون لحظه اي که خداحافظی می کنی
اون لحظه اي که جون دادن يک آدم ديگه رو می بينی
اون لحظه اي که خون جلو چشماتو می گيره
....
و فقط لحظه اي طول می کشه که جون بدی و بميری
و ديگه مجبور نباشی اين همه لحظه های وحشتناک رو تحمل کنی
و لحظه ها چه دير می گذرند
خيلی دير
خيلی سخت
خيلی تلخ

زمان را احساس می کنی
تماشا می کنی و لذت می بری
می نويسی و خالی می شوی
فراموش می کنی و آرام می شوی
ههه
عريانيت را می جويی و فقط عريانيت را
حماقت انسانی تحسين بر انگيز است
لذت را در تلخی شراب می يابی
در دود سيگار
در قرص روان گردان
در منگی ترياک
در نگاه غريبه اي رهگذر
در روابط نا مشروع
در خورد کردن غروری
در نابود کردن زندگيی
حماقت انسانی تحسين بر انگيز است
کتاب فلسفه می خوانی!؟
توجيه می کنی؟
بی خيالش می شوی؟
باهاش می جنگی؟
با خودت می جنگی؟
دنبال راه حل منطقی می گردی؟
آخ آخ که حماقت انسانی واقعاً تحسين بر انگيز است
تو محکوم به پيروی از قوانين حاکمی هستی که حتی نمی دانی وجود دارد يا نه!

خيلی منتظرش بودی
ترس که ازش نداشتی هيچ،تمسخرش هم می کردی
مرگ اگر مرد است گو نزد من آی.........تا در آغوشش بگيرم تنگ تنگ
من از او عمری ستانم جاودان..........او ز من دلقی بگيرد رنگ رنگ
(مولانا)
آره پدر خيلی ازش نوشتی،
تمام دفتر شعرت شده بود شعر از مرگ و نيستی
همه دوستات ازين دنيا رفتند
و وقتی برادر عزيزت رفت
و تو شدی بزرگ خاندن
خودتم نفهميدی که چرا روز به روز افتاده تر شدیولی بدون من می ديدم و می فهميدم که ديگه اميد و دلخوشی تو اين دنيا نداری
می فهميدم که چرا درست بعد فوت عمو تمام شعرات از مرگ و پوچی دنيا بود،و بعد صفحات سفيد...
و خنديدی و گفتی من فردا پيش داداشم خواهم بود،ما دعوات کرديم...
و حالا با دردی عجيب خوشحالم که حداقل با خواست خودت ازين دنيا رفتی...
با مرگی به دلخواه خودت
فقط کاش شب آخر وقتی صدام ميزدی به جای سکوت حرفی ميزدی
کاش جلو چشمای من نفس آخر رو نمی کشيدی
کاش تو بغلم بودی
کاش نگام ميکردی
کاش حرفی ميزدی
کاش منم می بردی...
ولی بدان من اون سکوت رو پر خواهم کرد، و اون صفحات سفيد رو سياه می کنم
و به قول خودت:
امشب ز غمت ميان خون خواهم خفت.........از بستر عافيت برون خواهم خفت
باور نکنی خيال خود را بفرست............تا در نگرد که بی تو چون خواهم خفت
------------------------------
چقدر واسه نوشتن اين متن لرزيدم و گريستم،چی بگم وقتی 3 ماه فقط نظاره گر ويرانيش بودم

چقدر هيجان انگيز
وقتی صداهايی را بشنوی که می خواهی
خودت انتخاب کنی که چه صداهايی را بشنوی
مردم را ببينی و روی آنها صدا بگذاری
حتی صدای خروس همسايه را نيز عوض کنی
آهنگ تلويزيون آهنگ مورد علاقه ات باشد
صدای بوق ماشينها را خودت انتخاب کنی
بر روی سکوت صحرا سنفونی بتهوون بگذاری
بر ازدحام آدم ها و ماشين ها قطعه زنبور عسل را اجرا کنی
حتی بر روی خواب هايت صدا بگذاری
"هوهو هرناندز من،مراحل سنتز من..."
مردگانت را با آهنگ"
funeral of hearts" به خاک بسپاریو سر جلسه ی امتحان "
nothing else matter" متاليکا هوش از سرت ببردهمين است که
mp3 player از گوشم در نمی آيدنمی خوام صدای افکارم را بشنوم
و حالا آنچه را می شنوم که می خواهم
و ای کاش آنچه را نيز می ديدم که می خواهم

همين است آری
يکی در جستجوی خود اسير خود می شود
ديگری در فرار از خود اسير تعلق می شود.
اولی را می بينی
در گوشه ای کز کرده
در خود گره خورده
لحظه ای می خندد و لحظه ای می گريد
می سوزد از آتش درون
می گريد از دنيای برون
ديگری را می بينی
آواره ی خيابان ها،گرفتار تعلقات دنيا
روحش را به حراج گذاشته
عقلش را به لذت و شهوت فروخته
اشتباه نکن،هر دو يکی اند
هر دو گم شده اند
آن يکی گم کرده اش را در درون می جويد
آن ديگری گم کرده اش را در برون
پوچی حاصلشان خواهد بود
زيرا ز بهر هيچ بر هيچ می پيچند

خودم آفريدمت
خودم رشدت دادم
خودم خواستم تا باشی تا بفهمی
خودم خواستم و خودم اجازه دادم
و حالا هم خودم ميخواهم که نباشی
نفهمی،نبينی، نشنوی
.... نمی دانی کجايی،نمی دانی چيستی،نمی دانی کيستی،نمی دانی چه می کنی...نمی دانی چه ميخواهی
...بس بيهوده هستی يافتی
همچون علف هرز رشد می کنی
در بی حسی می بينی،می شنوی،می فهمی...
ولی بی حسی
و هيچ چيز بر تو اثر ندارد
آری مرگ شعورت را تبريک می گويم

و نمی دانی که من هنوز خود را بر روی زانوانت می بينم
و صدايت را به بلندی گذشته می شنوم
که برايم ليلی و مجنون می خوانی
و می گويی: عشق هايی کز پی رنگی بود عشق نبود،عاقبت ننگی بودمی پرسم چرا مجنون با ليلی ازدواج نکرد؟
می گويی ليلی فقط يک ياداوری بود که مجنون را بيدار کند،نه اينکه سرگرمش کند!مجبورم می کردی که تا آخر داستن را بلند بلند برايت بخوانم
و من هنوز منتظرم که پاهايت خوب شود و دوباره مرا بر روی زانوانت بنشانی و نفست قوت بگيرد تا بيادم آوری که:دانی که چه ماند از تو اندر پس مرگ؟ مهر است و محبت است و ديگر همه هيچ
و از زمای که سکوتت جايگزين شعرهايت شده،خلأيی بس بزرگ وجودم را فرا گرفته،
بسيار گشتم ولی هيچ چيز توان پر کردن روح تهی ام را ندارد
. گفتند يافت می نشود،گشته ايم ما گفتم آنچه يافت می نشود،آنم آرزوست
پدر من ديگر نه ليلی ام نه شيرين نه آن عاشق دلباخته
ولی باز هم به دنبال مجنون و فرهادم می گردم
روز به روز،دقيقه به دقيقه،لحظه به لحظه
....کاش به من نمی آموختی که "عشق آمد و آتش به همه عالم زد
"نمی دانی که چقدر دنبال اين آتش گشتم
عشق را کجاها يافتم
و آتشش مرا گرم نکرد،بلکه سوزاند
و اکنون فقط می دانم که
: از صدای سخن عشق نديدم خوش تر یادگاری که در اين گنبد دوار بماندو آن هم صدای تو بود وقتی که به دختر چهارده ساله ات عشق می آموختی
!
ps:نوشتن
اين متن يک هفته طول کشيد،چون هر خطش را که نوشتم گريه توان ادامه را ازم می گرفت!!! 
درس ميخوانی
روز و شب، شب و روز
دانشگاه می روی،به اميد عالم شدن
خودترو وقف علم می کنی
و شايد عاقبت استاد نامی به تو لغب دهند
آری حال استاد شدی
و چند کتابی بر دوش توست
مغزت پر است از فرمول،از مقررات و ضوابط` و تعريفانی که شايد چند سال ديگر دور ريخته شوند
حال عالم شدی؟
يا عاقل شدی؟
لابد يک چيزی شدی که خود را برتر از دانشجويت می دانی
و دانشجويت را برای نمره کم گرفتن تحقير می کنی
حق هم داری
او هيچ کدام از معيارهای تو را ندارد
نه درس خوانده نه عالم شده
ولی از کجا می دانی که هيچ نيست؟؟
او به دنبال دانايی می گردد
و تو به دنبال علم
و غافلی که علم تو ره به دانايی نمی برد
عالم شدی،
شايد عاقل هم شدی
حالا فرض می کنيم با شعور هم شدی
ولی....نشدی
حتی...هم نشدی
و آن دانشجويت که هر ترم تهی تر می شد نيز همين اشتباه را می کرد
دانايی را در ميآن علم می جست

ميدونستم يک روزی پوشش من خواهد بود
کفن
لباس خود را ديدم
ديگر نمی ترسم
چون ساعتی چند با کفن خود رقصيدم
رقص با کفن
مهمانی با کفن
و کفنی ميخواهم با نقوشی از افکار خودم
با خط خودم
که آنگاه که در آن تجزيه ميشوم
روحم با فکرم هم آغوش شود
مردن مان نيز با تناقض همراه است
کافری با کفنی از آيات قران
راست گفتی،فرشته ها خواهند خنديد
سری به ديوونه خونه مغزم زدم
همان جايی که ديوانگی هايمان را حبس می کنيم
همان جاييکه شعورمان به سرکوب کردنش مفتخر است
و احساساتمان از به زنجير کشيدنش خرسند
همان تيمارستانی که هر روز به وسعتش اضافه مي شود
هر روز صدای زنجيرهايش در سکوت تهی مغزمان می پيچد
فريادها
ناله ها
ضجه ها
خوب گوش کن مي شنوی
و سرکوب می کنی
سرکوب
سرکوب
و عقل،احساس،شعور،غرور،تکبر،خودخواهی،خودبينی،آبرو،ترس،کفر،دودلی،حماقت، نادانی،منطق
....همه و همه
اجازه ی پاره کردن اين زنجيرها را نمی دهند
پاره کردن
پاره کردن
آخ اگر پاره شوند
آخ اگر گشوده شوند
چه کسی يارای مقاومت در برابر هوس قدرتمند را دارد؟
چه کسی جلوی لذت بی حد و حساب را می گيرد؟
خيال وسوسه انگيز را چطور؟
توهم نآب را؟
شهوت قدرتمند؟
عقده های متورم؟
غرورهای شکسته؟
خواسته های کفن شده؟
آرزوهای مدفون؟
احساسات متعفن؟
چه کسی می تواند جلوی هجوم اين ديوانه ها را بگيرد؟
چه کسی؟منطق فلج؟
يا شعور نيمه بيدار؟
يا شايد آبرو و ترس؟
يا
....عشق؟
ههه هه هه....باز عشق آمد و آتش به همه عالم زد
!و آنگاه که عشق و منطق و احساسات نآب و کثيف انسانی، شعور و جنون،عقل و قلب، ترس غرور،خشم،تنفر...
بخواهند در يک خانه کنار هم زندگی کنند،يا خانه را خراب می کنند،يا صاحبخانه را بيرون می کنند
.به هر حال نتيجه يکيست
ويرانی-------------------------------------------------
حيلت رها کن عاشقا
ديوانه شو ديوانه شو
و اندر دل آتش درآ
پروانه شو پروانه شو
هم خويش را ديوانه کن
هم خانه را ويرانه کن
وانگه بيا با عاشقان
هم خانه شو هم خانه شو
بايد که جمله جان شوی
تا لايق جانان شوی
گر سوی مستان می روی
مستانه شو مستانه شو


جالبه که فاصله ش باهام فقط به اندازه ی يک پالس،يک تپش قلب هست
تا پامو از گليمم دراز تر ميکنم،مياد حالمو ميگيره
درست مثله همين عکس يهو چشمامو ميبنده
دهنم رو ميبنده
دستمو از پشت ميگيره
گلوم رو فشااااار ميده
قلبمو در ميآره
روحم رو تسخير ميکنه
و فقط فاصله اش با من يک نبض هست