تبليغاتX
سیاه-سفید

                  

خداييش اين يکی ديگه منو گرفت

کم آوردم

هميشه از کنار شعارهای رو در و ديوار بی توجه رد می شدم

ولی اين بار يک پرچم بزرگ تو محوطه دانشگاه ميخکوبم کرد

بدجور با خودم درگير بودم که چه مرگمه

و وقتی دقيقاً در همون لحظه همچين جمله ای رو ديدم نفسم بند اومد

احساس کردم اصلاً اين جمله رو واسه من نوشتن

نوشته بودن

 

همه چيز دارم، همه چيز را تجربه ميکنم، ولی آرامش ندارم

 

يک نتيجه خيلی دردناک گرفتم، خيلی دردناک

شايد بعضی محدوديت ها به نفع انسان باشه

شايد محدوديت هايی هم که دين برای انسان گذاشته واسه از دست ندادن همين آرامش لعنتی بوده

آخ که چقدر سخته آدم خودش خودش رو محدود کنه

 

آرامش آرامش

يک شعار آرمانی؟

يک احساس دست نيافتنی؟

آخ روحم درد ميکنه

جسمم بی حس شده و دنبال لذت های خودش ميگرده

و ذهنم هنوز نتونسته بين اين دو و آرامش تعادل برقرار کنه

 

همه چيز دارم، همه چيز را تجربه ميکنم، ولی آرامش ندارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 22:46  توسط سارا طهرانيان  | 

                                       

تفکر ميکنی

پرستش می کنی

تفسير و توجيح می کنی

تئوری ارائه ميدی

شعر ميگی

عالی ترين احساسات انسانی رو تجربه ميکنی

بی قراری،هيجان،

حسرت،عشق

تأسف،غم، اندوه،شادمانی

 

چه احساسی پيدا ميکنی اگه بفهمی

تمام اين احساسات نتيجه ی ترشح زيادی يک هورمون بوده

که يکم قات زده زيادی کار کرده

بعد تو فکر ميکردی کلی حاليته

فکر ميکردی کلی با شعوری

کلی فهميده هستی

هههّه

به اين ميگن تأثير ماده بر روح

بعد اينجاست که آدم بايد به حماقت خودش قهقه بخنده

به وقتايی که احساساتشو قطعی تصور کرده

به همه وقتايی که فکر کرده همه ی واقعيت رو ديده

آاخ....وقتی غرور نآب ميخندونتت

آخ وقتی حماقت خالص ميترسونتت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 1:31  توسط سارا طهرانيان  | 

                                           

فاصله اش با من فقط چندتا قرص بود

می دونست ممکنه مجبور بشه دنيايه منو واسه هميشه ترک کنه

با حسرت به چشمام نگاه کرد،مهلت ميخواست،تمنا کرد

سرش گرفتم و زير آب بردم،" خفه شوووووو"

لحظه اي رهاش کردم و تو گوشش گفتم: ديگه هيچ وقت برنگرد

فريادی کشيد و ناخون هاشو تو پوستم فرو کرد

و داد زد واسه هميشه رو بدنت ثبت شدم

هيچ وقت فراموشت نميکنم تو هم نميتونی فراموشم کنی

 

چند دقيقه بعد وقتی نفسم بالا اومد

گلوم درد ميکرد،نميتونستم حرف بزنم

آره اون واقعاً رفته بود و من تهی بودم

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 1:30  توسط سارا طهرانيان  | 

 

                                                  

بدنش زخمی شده بود،

زخمای روحش رو پوستش بود

می سوخت و می سوخت

و لحظه به لحظه کاراش براش مرور می شد

امروز خيلی تحقيرش کرده بودم

آشوبی درونش بود

به هر چيزی متوسل ميشد که از من فرار کنه

دستاشو گرفتم و به رقص دعوتش کردم

دستمو گذاشتم رو زخماش و فشار دادم تا شوری عرق تنم توش نفوذ کنه

هيچی نگفت و با لذت خنديد

رقص رو شروع کرد

ديوانه ور با هر نت چايکوفسکی رقصيد

با من نه

با سايه خودش

تا رقص رامش کرد

خسته شد و جلوی من ايستاد

چشم تو چشم

از عصبانيت در هم فرو رفته بود

نفساش عميق و تند شد

بازم هيچی نگفت و زل زد

فکر کردم تسليم شده

نه!

تسليم شدن منو می خواست

نگاهش قوی تر از دلايل من بود

پس هيچ نگفتم

و به دنيای اون رفتم

...

چشمامو بستم و از جلوی آينه کنار رفتم

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 3:25  توسط سارا طهرانيان  | 

 

                                     

جلوی آينه به خودم خيره شدم،به درونم خيره شدم،دنبال اون چيزی می گشتم که همه می ديدن جز خودم

 

گفت چشمهای خبيثی داری،ترسيد و رفت

گفت خيلی شيطونی،خنديد و رفت

گفت خيلی داغونی و افسرده،سری تکون داد و رفت

گفت خيلی شاد و شنگولی،تمسخری کرد و رفت

گفت احمقی،کله شقی، نصيحتی کرد و رفت

گفت زياده روی،انتقادی کرد و رفت

گفت ازت انرژی ميگيرم،گرفت و رفت

گفت دوستت دارم،آهی کشيد و رفت

گفت عاشقتم، گريه کرد و رفت

 

و حالا تو چشمای خودم نگاه ميکنم...منم بايد برم؟خودم رو ترک کنم؟؟؟

گفت به بازيت ادامه بده....

چشمکی زدم و از جلوی آينه رفتم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 16:1  توسط سارا طهرانيان  |