تبليغاتX
سیاه-سفید

                         

چقدر هيجان انگيز

وقتی صداهايی را بشنوی که می خواهی

خودت انتخاب کنی که چه صداهايی را بشنوی

مردم را ببينی و روی آنها صدا بگذاری

حتی صدای خروس همسايه را نيز عوض کنی

آهنگ تلويزيون آهنگ مورد علاقه ات باشد

صدای بوق ماشينها را خودت انتخاب کنی

بر روی سکوت صحرا سنفونی بتهوون بگذاری

بر ازدحام آدم ها و ماشين ها قطعه زنبور عسل را اجرا کنی

حتی بر روی خواب هايت صدا بگذاری

"هوهو هرناندز من،مراحل سنتز من..."

مردگانت را با آهنگ"funeral of hearts" به خاک بسپاری

و سر جلسه ی امتحان "nothing else matter" متاليکا هوش از سرت ببرد

همين است که mp3 player از گوشم در نمی آيد

نمی خوام صدای افکارم را بشنوم

و حالا آنچه را می شنوم که می خواهم

و ای کاش آنچه را نيز می ديدم که می خواهم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 22:59  توسط سارا طهرانيان  | 

                            

همين است آری

يکی در جستجوی خود اسير خود می شود

ديگری در فرار از خود اسير تعلق می شود.

 

         اولی را می بينی

            در گوشه ای کز کرده

                   در خود گره خورده

                         لحظه ای می خندد و لحظه ای می گريد

                         می سوزد از آتش درون

                         می گريد از دنيای برون

           

           ديگری را می بينی

                  آواره ی خيابان ها،گرفتار تعلقات دنيا

                        روحش را به حراج گذاشته

                               عقلش را به لذت و شهوت فروخته

 

اشتباه نکن،هر دو يکی اند

هر دو گم شده اند

آن يکی گم کرده اش را در درون می جويد

آن ديگری گم کرده اش را در برون

       

              پوچی حاصلشان خواهد بود

                     زيرا ز بهر هيچ بر هيچ می پيچند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 22:25  توسط سارا طهرانيان  | 

                        

خودم آفريدمت

      خودم رشدت دادم

            خودم خواستم تا باشی تا بفهمی

                       خودم خواستم و خودم اجازه دادم

                       و حالا هم خودم ميخواهم که نباشی

نفهمی،نبينی، نشنوی....

نمی دانی کجايی،نمی دانی چيستی،نمی دانی کيستی،نمی دانی چه می کنی...

       نمی دانی چه ميخواهی...

             بس بيهوده هستی يافتی

                  همچون علف هرز رشد می کنی

     در بی حسی می بينی،می شنوی،می فهمی...

                                                     ولی بی حسی

                                                        و هيچ چيز بر تو اثر ندارد

 

                                      آری مرگ شعورت را تبريک می گويم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 15:9  توسط سارا طهرانيان  | 

                                         

و نمی دانی که من هنوز خود را بر روی زانوانت می بينم

و صدايت را به بلندی گذشته می شنوم

که برايم ليلی و مجنون می خوانی

و می گويی:

                   عشق هايی کز پی رنگی بود                   عشق نبود،عاقبت ننگی بود

می پرسم چرا مجنون با ليلی ازدواج نکرد؟

می گويی ليلی فقط يک ياداوری بود که مجنون را بيدار کند،نه اينکه سرگرمش کند!

مجبورم می کردی که تا آخر داستن را بلند بلند برايت بخوانم

و من هنوز منتظرم که پاهايت خوب شود

و دوباره مرا بر روی زانوانت بنشانی

و نفست قوت بگيرد تا بيادم آوری که:

دانی که چه ماند از تو اندر پس مرگ؟                  مهر است و محبت است و ديگر همه هيچ

و از زمای که سکوتت جايگزين شعرهايت شده،خلأيی بس بزرگ وجودم را فرا گرفته،

بسيار گشتم ولی هيچ چيز توان پر کردن روح تهی ام را ندارد.

                             گفتند يافت می نشود،گشته ايم ما

                                         گفتم آنچه يافت می نشود،آنم آرزوست

 

پدر من ديگر نه ليلی ام نه شيرين نه آن عاشق دلباخته

ولی باز هم به دنبال مجنون و فرهادم می گردم

روز به روز،دقيقه به دقيقه،لحظه به لحظه....

کاش به من نمی آموختی که "عشق آمد و آتش به همه عالم زد"

نمی دانی که چقدر دنبال اين آتش گشتم

عشق را کجاها يافتم

و آتشش مرا گرم نکرد،بلکه سوزاند

و اکنون فقط می دانم که:

از صدای سخن عشق نديدم خوش تر

                             یادگاری که در اين گنبد دوار بماند

و آن هم صدای تو بود وقتی که به دختر چهارده ساله ات عشق می آموختی!

 

 

ps:نوشتن اين متن يک هفته طول کشيد،چون هر خطش را که نوشتم گريه توان ادامه را ازم می گرفت!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 23:2  توسط سارا طهرانيان  | 

                 

درس ميخوانی

روز و شب، شب و روز

دانشگاه می روی،به اميد عالم شدن

خودترو وقف علم می کنی

و شايد عاقبت استاد نامی به تو لغب دهند

آری حال استاد شدی

و چند کتابی بر دوش توست

مغزت پر است از فرمول،از مقررات و ضوابط` و تعريفانی که شايد چند سال ديگر دور ريخته شوند

حال عالم شدی؟

يا عاقل شدی؟

لابد يک چيزی شدی که خود را برتر از دانشجويت می دانی

و دانشجويت را برای نمره کم گرفتن تحقير می کنی

حق هم داری

او هيچ کدام از معيارهای تو را ندارد

نه درس خوانده نه عالم شده

ولی از کجا می دانی که هيچ نيست؟؟

او به دنبال دانايی می گردد

و تو به دنبال علم

و غافلی که علم تو ره به دانايی نمی برد

عالم شدی،

شايد عاقل هم شدی

حالا فرض می کنيم با شعور هم شدی

ولی....نشدی

حتی...هم نشدی

و آن دانشجويت که هر ترم تهی تر می شد نيز همين اشتباه را می کرد

دانايی را در ميآن علم می جست

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 21:1  توسط سارا طهرانيان  | 

                

ميدونستم يک روزی پوشش من خواهد بود

کفن

لباس خود را ديدم

ديگر نمی ترسم

چون ساعتی چند با کفن خود رقصيدم

رقص با کفن

مهمانی با کفن

و کفنی ميخواهم با نقوشی از افکار خودم

با خط خودم

که آنگاه که در آن تجزيه ميشوم

روحم با فکرم هم آغوش شود

مردن مان نيز با تناقض همراه است

کافری با کفنی از آيات قران

راست گفتی،فرشته ها خواهند خنديد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 0:41  توسط سارا طهرانيان  | 

                     

سری به ديوونه خونه مغزم زدم

همان جايی که ديوانگی هايمان را حبس می کنيم

همان جاييکه شعورمان به سرکوب کردنش مفتخر است

و احساساتمان از به زنجير کشيدنش خرسند

همان تيمارستانی که هر روز به وسعتش اضافه مي شود

هر روز صدای زنجيرهايش در سکوت تهی مغزمان می پيچد

فريادها

ناله ها

ضجه ها

خوب گوش کن مي شنوی

و سرکوب می کنی

سرکوب

سرکوب

و عقل،احساس،شعور،غرور،تکبر،خودخواهی،خودبينی،آبرو،ترس،کفر،دودلی،حماقت، نادانی،منطق....

همه و همه

اجازه ی پاره کردن اين زنجيرها را نمی دهند

پاره کردن

پاره کردن

آخ اگر پاره شوند

آخ اگر گشوده شوند

چه کسی يارای مقاومت در برابر هوس قدرتمند را دارد؟

چه کسی جلوی لذت بی حد و حساب را می گيرد؟

خيال وسوسه انگيز را چطور؟

توهم نآب را؟

شهوت قدرتمند؟

عقده های متورم؟

غرورهای شکسته؟

خواسته های کفن شده؟

آرزوهای مدفون؟

احساسات متعفن؟

چه کسی می تواند جلوی هجوم اين ديوانه ها را بگيرد؟

چه کسی؟منطق فلج؟

يا شعور نيمه بيدار؟

يا شايد آبرو و ترس؟

يا....

عشق؟

ههه هه هه....باز عشق آمد و آتش به همه عالم زد!

و آنگاه که عشق و منطق و احساسات نآب و کثيف انسانی، شعور و جنون،عقل و قلب، ترس غرور،خشم،تنفر...

بخواهند در يک خانه کنار هم زندگی کنند،يا خانه را خراب می کنند،يا صاحبخانه را بيرون می کنند.

به هر حال نتيجه يکيست

ويرانی

-------------------------------------------------

 

حيلت رها کن عاشقا

ديوانه شو ديوانه شو

و اندر دل آتش درآ

پروانه شو پروانه شو

هم خويش را ديوانه کن

هم خانه را ويرانه کن

وانگه بيا با عاشقان

هم خانه شو هم خانه شو

بايد که جمله جان شوی

تا لايق جانان شوی

گر سوی مستان می روی

مستانه شو مستانه شو

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 14:21  توسط سارا طهرانيان  | 

                
                      
 
فکر نمی کنم و خوشبختم
و ديگر سکون زمان،شکست،تأسف،شرم،پشيمانی،نگرانی....
هيچ کدام
هيچ
بر من اثر ندارد!
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 19:40  توسط سارا طهرانيان  | 

                                  celler

 

جالبه که فاصله ش باهام فقط به اندازه ی يک پالس،يک تپش قلب هست

تا پامو از گليمم دراز تر ميکنم،مياد حالمو ميگيره

درست مثله همين عکس يهو چشمامو ميبنده

دهنم رو ميبنده

دستمو از پشت ميگيره

گلوم رو فشااااار ميده

قلبمو در ميآره

روحم رو تسخير ميکنه

و فقط فاصله اش با من يک نبض هست

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 21:49  توسط سارا طهرانيان  | 

                                                                       

به به

چه چه                                                         

عالی تر ازين نميشه

آه

آخ آخ

وای وای                                                  

داد بر ساده لوحی ما

ای ای

همين بود آخرش؟

هه ههه هه

بخند تا بخنديم

بگرد تا بگرديم

ها ها ها ها

هيچ راه فراری هم نداری

همش سر کاری بود

بشين هق هق به حال خودت بخند

برو قاه قاه به حال خودت گريه کن

 

بر کل اين دنيا جبر حاکم هست

اختيارت در حد اينه که الان يکی تو سر خودت بزنی يا يه فحش به من بدی!!!

حالا اين يک ذره اختياری که بهت دادن فقط واسه اينه که صدات در نياد، دلت خوش باشه که آره انسان خيلی اختيار داره!!!

جالب اين جاست که چه تو اين دنيا چه تو اون دنيا(با فرض وجود دنيای ديگه)اين جبر هست.

القصه هيچ راه فراری نداری، راه حل؟

1شين به خودت تلقين کن خدا مصلحت ما رو بهتر ميدونه!

2.از حالا شروع کن به فکر کردن،انشاء اله چهل سال ديگه بعد نوشتن 40 تا کتاب تو سر خودت ميزنی که چرا لقمه رو دوره سر خودت چرخوندی،بعدش هم احتمالاً خودکشی ميکنی.

3. از همين حالا اين مسئله رو قبول کنی، و باهاش کنار بيای!

ای مغز ناقص

هيچ راه حلی پيدا نکردی

عقلي که زخمش چرکيه ديگه مرخص ميزنه!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 23:17  توسط سارا طهرانيان  | 

                                      

وقتی احساسات نآب انسانی به کثافت روحت ميرسه

وقتی نرمی عشق به جسم لجنت ميخوره

 

وقتی خودتو می کشی که اوضاع رو درست کنی ولی نميشه

و دقيقاً وقتی تصميم می گيری بری تو لاک خودت همه چيز خوب ميشه

و دوباره وقتی هم چيز خوب ميشه،می بينی اسير همون ذهن بيمارت شدی

 

اسم خودتو انسان ميگذاری؟

بدبخت، پست،چهار پا، خاک، گل، نطفه

کور، نفهم،بی عقل، حقير...

 

آخ که تکه تکه بايد کرد شرافت انسانی را

 

 

نسيم وصل به افسردگان چه خواهد کرد؟

بهار تازه به برگ خزان چه خواهد کرد؟

به من که سوختم از داغ مهربانی خويش

فراق و وصل تو نا مهربان چه خواهد کرد؟

ز فيض ابر چه حاصل گياه سوخته را

شراب با من افسرده دل چه خواهد کرد؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 22:19  توسط سارا طهرانيان  | 

                                                          

دارم فکر می کنم که فکر نکنم

به فکر نکردن فکر ميکنم

فکر می کنم که فکر نمی کنم

فکر فکر نکردن می کنم

فکر نمی کنم که فکر می کنم

 

به اين ميگن کمای فکر

 

تلاش می کنم فکر نکنم

نه،تلاش می کنم فکرم فکر نکنه

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 22:20  توسط سارا طهرانيان  |