تبليغاتX
سیاه-سفید

 

گذشته

يک سال پيش

يک مغز کاملاً بيمار

که در بهترين حالت فقط می تونست عمليات حياتی بدنشو کنترل کنه

بی حسی،ترس،نگرانی،ضجر....

 

باتلاق زمان

و حالا

در بهترين حالت فقط ميشه فکر نکرد

و اگه لحظه ای افکار از زير دست خودسانسوری فرار کنن

ميشه گفت فاجعه رخ ميده

حالا ميشه گفت

مغزم کار ميکنه،روحم خوبه،جسمم سرحال

فقط فکرم،ذهنم تو مرداب يک سال پيش گير کرده

تو تک تک لحظه ها

 

باتلاق زمان

وقتی می خوای برگردی و زندگيتو اديت کنی

چی شد؟کی شد؟چرا شد؟

چرا فلان کار رو نکردم

چرا کور بودم و نفهميدم که ميخواد بره

چرا نمی خواستم بفهمم که داره ميره

چرا از واقعيت فرار می کردم

چرا هيچ کس بهم نگفت مردن چجوره؟

با ديدن لحظه ی مرگ بايد چجوری تا آخر عمر کنار اومد؟

هنوزم تو شوکم

هنوزم نميدونم يعنی چی شده؟

 

هنوزم گوشه ی اتاقم قبرستونی شده که هر شب سرمو کنار خاک تو ميذارم

آره باتلاق زمان يعنی يک روز از خواب پا ميشی می بينی رفتی به...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 1:56  توسط سارا طهرانيان  |