
و نمی دانی که من هنوز خود را بر روی زانوانت می بينم
و صدايت را به بلندی گذشته می شنوم
که برايم ليلی و مجنون می خوانی
و می گويی: عشق هايی کز پی رنگی بود عشق نبود،عاقبت ننگی بودمی پرسم چرا مجنون با ليلی ازدواج نکرد؟
می گويی ليلی فقط يک ياداوری بود که مجنون را بيدار کند،نه اينکه سرگرمش کند!مجبورم می کردی که تا آخر داستن را بلند بلند برايت بخوانم
و من هنوز منتظرم که پاهايت خوب شود و دوباره مرا بر روی زانوانت بنشانی و نفست قوت بگيرد تا بيادم آوری که:دانی که چه ماند از تو اندر پس مرگ؟ مهر است و محبت است و ديگر همه هيچ
و از زمای که سکوتت جايگزين شعرهايت شده،خلأيی بس بزرگ وجودم را فرا گرفته،
بسيار گشتم ولی هيچ چيز توان پر کردن روح تهی ام را ندارد
. گفتند يافت می نشود،گشته ايم ما گفتم آنچه يافت می نشود،آنم آرزوست
پدر من ديگر نه ليلی ام نه شيرين نه آن عاشق دلباخته
ولی باز هم به دنبال مجنون و فرهادم می گردم
روز به روز،دقيقه به دقيقه،لحظه به لحظه
....کاش به من نمی آموختی که "عشق آمد و آتش به همه عالم زد
"نمی دانی که چقدر دنبال اين آتش گشتم
عشق را کجاها يافتم
و آتشش مرا گرم نکرد،بلکه سوزاند
و اکنون فقط می دانم که
: از صدای سخن عشق نديدم خوش تر یادگاری که در اين گنبد دوار بماندو آن هم صدای تو بود وقتی که به دختر چهارده ساله ات عشق می آموختی
!
ps:نوشتن
اين متن يک هفته طول کشيد،چون هر خطش را که نوشتم گريه توان ادامه را ازم می گرفت!!!